![]() |
![]() |
|
| ادبی ، فرهنگی و ... |
|
«من دريافته ام که دوست داشته شدن هيچ و اما دوست داشتن همه چيز است و بيش از آن بر اين باورم که آنچه هستي ما را پر معني و شادمانه مي سازد، چيزي جز احساسات و عاطفه ما نيست ... . پس آن کس نيکبخت است که بتواند عشق بورزد.»
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام دی 1385ساعت 19:52 توسط رویا چرخگری |
|
|
می شود رنگ نگاه یاس را با نگاه آبیت پیوند داد می شود در باغ ، همپای نسیم به شقایق یک سبد لبخند داد می شود با بال سرخ عاطفه ، تا فراسوی افق پرواز کرد می شود با یاری حس لطیف ، عشق را با یک تپش آغاز کرد می شود در بیکران آسمان ، شعر سرخ یک شقایق را سرود می شود در مزرعه یک آشفتگی ، جان فدای غنچه ای تنها نمود
این دو بیت هم یکی از دوستان گفتن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 11:43 توسط رویا چرخگری |
|
|
یه همچین روزی بود که پسره رفت . میدونين مطمئنم همه یادشونه ولی هیشکی هیچوقت راجع بهش حرف نمی زنه ... خیلی سال گذشته ولی این چیزا رو کسی یادش نمی ره. یه پسر معمولی بود . نه راستش زیاد هم معمولی نبود ، نه اینکه خل و چل باشه ها ولی یه جورایی ،چطوری بگم فرق داشت با بقیه .بچه های کوچه که مسخره بازی سرش در می آوردن هیچ ، بزرگترها هم کم سربه سرش نمیذاشتن . می گفتن هواییه ، تو هپروته . یکی دو سال از وقت مدرسه اش گذشته بود ولی هنوز مدرسه نرفته بود .جثه اش به بچه های پنج شیش ساله بیشتر می خورد . اینا رو بعدا پیرمرد برام تعریف کرد همون که کچله ، شماره عینکش هم سه رقمیه . همسایمه ، مغازه داشت تو کوچه شون . بعدا شنیدم که دو سه بار پسره رو کتک زده بود سر شکوندن شیشه مغازه و ... . یه دفعه شو من خودم دیدم ، همون روز بود . رفته بودم یادم نیست چه کوفتی بگیرم از مغازه اش که دیدم یقه پسره رو سفت چسبیده . داد و فریادش همه همسایه ها رو کشیده بود تو کوچه . بعد زد تو گوش پسره . محکم زد تو گوش پسره . پسره پرت شد رو زمین ، سرش مثل توپ فوتبال خورد به دیوار مغازه .یادم نیست چقدر همونجوری رو زمین موند . فقط یادمه همه مثل مجسمه وایستاده بودن . از سرش خون می اومد ولی کسی سر اونو نگاه نمیکرد ، همه زل زده بودن به دیوار . دیوار مغازه پیرمرد . نصفش ریخته بود . پسره که بلند شد ، از قیافه اش هیچی نمی تونستی بفهمی ، درد ،عصبانیت ... . گریه اش هم نگرفته بود . دیوار و هل داد . نه اینکه خیلی زور بزنه . به خدا قسم فقط خیلی معمولی دیوار و هل داد . بعدش ... بعدش دیوار خونه کناریش ،خونه بغلی خونه کناریش ، ... انگار که هیشکی نباشه ، یادم نمیاد کسی کاری کرده باشه .حتی یادم نمیاد کسی چیزی گفته باشه . همه فقط نگاه میکردن . باور کنين یا نه فرقی نمیکنه ، خودتون هم اگه اونجا بودین فقط نگاه میکردین . اینجور موقع ها آدم غیر از نگاه کردن مگه می تونه کاری بکنه . تا شب دیواری نمونده بود ، از اینطرف شهر می تونستی اونطرف شهر و ببینی. فقط به برج بلنده دست نزد ، همونی که از همه جای شهر دیده می شد همونی که از در خونه که می اومدی بیرون اگه سرتو بالا می گرفتی چراغاشو میدیدی . نمیدونم چرا ، نه اینکه من ندونم هیشکی نمیدونه ، می تونین خودتون بپرسین . بعدا مردم اونطرف شهر میگفتن آخرین دیوار و که خراب کرد همینجوری راست دماغشو گرفت رفت . پشت سرش هم نیگاه نکرد . الان بیست سال از اون روز گذشته . دیوارها رو دوباره مردم ساختن . محکم تر ، بلندتر . هیچوقت کسی راجع به اون روز حرفی نمی زنه ، هیچ قرار و مداری تو کار نبود ، جلسه ، بخشنامه یا از اینجور چرندیات . فقط کسی راجع به اون روز حرفی نمی زنه . ولی کسی یادش نرفته ، هنوز هم من هروقت از اون کوچه رد می شم ، میبینم که همه وقتی از کنار دیوار تازه مغازه پیرمرد رد میشن یه نگاهی به دیوار میندازن ، شاید دزدکی یه دستی هم بهش کشیدن . میدونین خود من بعضی وقتها دلم تنگ میشه برای پسره ، شاید یه چند باری هم چشام پر شده باشه وقتی به یادش می افتم .آره من نمیشناختمش ولی خوب این چیزا رو نمیشه زیاد توضیح داد . شاید اگه اونروز شما هم اونجا بودین ... از همه بدتر ولی پیرمرده است . بیست ساله که هرشب صدای گریه شو می شنوم . همسایه مو میگم ، همون پیرمرد کچله که شماره عینکش سه رقمیه .
داستانی از سامان رامین |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 9:51 توسط رویا چرخگری |
|
|
[ هرگز نباید سعی در تکرار از لحظات داشت باید آنها را همان گونه که یک بار اتفاق افتاده فقط تنها به خاطر آورد . ] زیاد فکر نکنید این جمله ، از جمله یک فرد بزرگ یا یک فیلسوف یا شاعر نیست . این فقط یک جمله از حرفهای یک دلقک است . فقط یک جمله ... جمله ای که در یک لحظه به خاطر یک دلقک رسیده ولی به قدری زیباست که روی یک تکه کاغذ می نویسم و می چسبونمش به دیوار اطاقم . اگه حوصله شنیدن حرفهای یک دلقک رو دارید ، اگه فکر می کنید خندیدن برای یک دلقک آسون تر از خندیدن ماست ، اگه تا حالا وارد دنیای یک دلقک نشدین ، بهتون پیشنهاد می کنم کتاب عقاید یک دلقک را بخونید . ضرر نمی کنید . نام کتاب : عقاید یک دلقک نویسنده : هاینریش بل مترجم : محمد اسماعیل زاده نشر : چشمه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 10:58 توسط رویا چرخگری |
|
|
دلسوزترین کودک روزی از نویسنده و خطیب شهیر ، لئوبوسیکالیا خواستند که درباره مطالبی قضاوت و دلسوزترین کودک را تعیین کند. برنده ی این مسابقه پسرک چهار ساله ای بود که همسایه دیوار به دیوارشان اخیراً زنش را از دست داده بود . پسرک که می دید پیرمرد گریه می کند ، به خانه ی پیرمرد رفت و روی زانویش نشست . وقتی که مادرش از او پرسید که به مرد همسایه چه گفته است ، پسر کوچولو گفت : - هیچی نگفتم . فقط کمکش کردم که گریه کند . امن کرایدمن نقل قول شده از دونا برنارد این پسربچه چیزی غیر از یک فرشته ی کوچولویی که از طرف خدا اومده نیست . از جریانات به ظاهر ساده در این دنیای ماشینی و خشن ما خیلی اتفاق می افته که ما به راحتی هر روز از کنار اونها رد می شیم . ولی خیلی ها هستن که این دقت رو کردند و این اتفاقات ساده رو در یک کتاب جمع کردند . اسم کتاب نغمه عشق است که یک سری نویسنده ی معروف و آماتور داستانهایی رو در اون نقل کردند که همه شون واقعی هستند . یک بار خوندنشو به همه تون پیشنهاد می کنم ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 19:59 توسط رویا چرخگری |
|
|
جلوی کتاب خونم می ایستم و به کتابهایی که خوندم و نخوندم خیره میشم . بعد به این فکر میکنم که واقعاً این همه کتاب که خوندم وقت تلف کردن نبود، بعد یاد اون جمله معروف می افتم که هر کتابی ارزش یک بار خوندن داره. به مغزم فشار وارد می کنم ولی یادم نمیاد که از کیه ولی واقعاً ارزش داره که مغزمو با اسامی قلنبه و سانبه پر کنم ؟ نمی دونم . نه ، حوصله کتاب خوندن ندارم . یاد نظری که کورش داد می افتم . میگه که نباید به تنهایی پناه برد . دلم می خواست الآن پیشم بود و ازش می پرسیدم پس چی کار باید کرد ؟ وقتی به دورو برم نگاه می کنم یه نفر نیست که واقعاً بتونم حرفمو بهش بگم ، پس فکر کنم در این مواقع خلوت گزیدن بهترین راه باشه . یاد شبهایی می افتم که چقدر درس خوندم که برم دانشگاه ... فکر می کردم یه تفاوتی با دبیرستان داشته باشه ولی فکرم اشتباه از آب در اومد . خوب شما باشید در این مواقع چی کار می کنید ؟ ترجیح دادم همون سیاق دبیرستان رو در پیش بگیرم تا تنها نباشم ولی واقعاً من تنهام . یاد هولدن می افتم تو کتاب ناطور دشت . هولدن هم مثل من بود همه کس دوروبرش بودن ولی هولدن واقعاً تنها بود . چرا که هیچ کس رو نداشت که واقعاً حرفهاشو بفهمه . خوب اونم چی کار کرد .... خوب اگه میخواین بدونیند ، اگه واقعاً حس و حالی مثل من و هولدن رو دارین ، بهتون پیشنهاد می کنم این کتب رو حتماً بخونید . پشیمون نمی شید .... اسم کتاب : ناطور دشت نام نویسنده : جی دی سلینجر مترجم : محمد نجفی انتشارات : نیلا |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم دی 1385ساعت 21:0 توسط رویا چرخگری |
|
|
با سرعت زیاد داشت تو خیابون می روند . خودشم نمی دونست چرا ؟ واسه چی داشت تند می رفت ؟ می خواست از مشکلات فرار کنه یا می خواست بهشون نزدیک بشه . نمی دونست ... چرا همه چی یهو خراب شد . زندگی که داشت خوب پیش می رفت . همیشه می گن زندگی آروم نمی مونه . شاید فصل طوفانی زندگیش رو داشت می گذروند . نمی دونست ولی هر چی بود می خواست بره ، کجا ؟ خودشم نمی دونست ... چرا ؟ چرا بعضی وقتا دلمون می خواد فرار کنیم ؟ حالا هرجا که می خواد باشه . چرا هنوز اون داره با سرعت فرار می کنه ؟ چرا هیچ کس رو نداره که به جای فرار بیوفته بغلش و یه دله سیر گریه کنه ؟ چرا همه ما بی کسیم در حالی که دور و بره مون پر از آدمهای خندان ؟؟؟ فرار از بی کسیه . فرار از بی همدلیه . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 12:41 توسط رویا چرخگری |
|
|
زمان در میان ثانیه ها می دوم عقربه ساعت روی دیوار تیک تیک می کند و زمان باز از من جلوتر است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 18:39 توسط رویا چرخگری |
|
|
وقتی عاشق بشی ... آدم عاشق وقتی می خواد نفس بکشه ، احساس می کنه داره یک بار سنگین رو جا به جا می کنه،آخه آدم عاشق اصلا معلوم نیست ، هر نفسش بسته به اون تویی است که زندگیش رو تصاحب کرده ، هر نفسش بستگی به نگاه اون داره . وای اگر یه روز این نگاه قطع بشه ، اون وقته که نفسای عاشق هم برای همیشه بند میاد ... راستی ! همه عاشقا ، وقت بارون چشماشون رو می بندن و دعا می کنن ، دعا می کنند که اون ( تو) برای یک بار هم که شده راست بگه ، یک دفعه توی نگاهش صداقت و پاکی موج بزنه ،حتی برای چند لحظه اون هم ، خریت شیرین عاشقی رو حس کنه . شاید به روز، این آرزوی محال برآورده بشه . یه روز تو هم بیا با هم چشمامون رو ببندیم و یک مسافت طولانی رو با چشمای بسته راه بریم ، اون وقته که می تونی بفهمی آدم عاشق چه طوری می شه .... صادق هدایت |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم دی 1385ساعت 20:49 توسط رویا چرخگری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
رویا چرخگری
متولد سیزدهم آبان هزار و سیصد و شصت و شش دانشجوی رشته ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی من تو را می خواهم و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است ... |
| پیوندهای روزانه |
|
تئاتر ما پايگاه ادبي ، هنري خزه منفی مثل حامد بهداد حوزه هنری استان تهران نشریه چلچراغ ایرانیان گیاه خوار عکاسی خانه هنرمندان ایران خانه عکاسان ایران کاوه گلستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
موسیقی فیلم داستان کتاب شعر |
|
RSS
|