![]() |
![]() |
|
| ادبی ، فرهنگی و ... |
|
چند روز پیش تولد نویسنده مشهور کانادایی ، مارگارت اتوود بود . این بهونه ای شد تا من هم در مورد خود نویسنده و هم کتاب های معروفش براتون بنویسم . مارگارت اتوود نویسنده مشهور کانادایی در سال 1939 در ایالت اوتاوا شهر اونتاریوی کانادا به دنیا آمد . وی تحصیلات عالی را در دانشگاه تورنتو آغاز کرد و پس از آن مدرک کارشناسی ارشد خود را از کالج رادکلیف کمبریج گرفت . اتوود در سالهای 1981- 1982 سمت ریاست اتحادیه نویسندگان کانادا را به عهده داشت و در سال 1984 به ریاست سازمان بین المللی پن ( قلم ) برگزیده شد . از آثار معروف وی می توان : ندیمه ، دزد عروس ، آدمکش کور ، اوریکس و کریگ را نام برد که به فارسی نیز ترجمه شده اند . آخرین اثر وی غزال و غراب نام دارد که امسال برنده جایزه بوکر نیز شده است و تنها رمان اوست که ماهیت فمینیستی ندارد و شخصیت اصلی آن یک راوی مرد است . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 13:35 توسط رویا چرخگری |
|
|
حالم خوش نیست . توی کلاسم ولی فکرم یه جای دیگه ست . کجاست ؟ نمیدونم ! استاد گرامی ! حرف می زنه ولی حواسم بهش نیست . احساس می کنم سرم گیج می ره . همه کلاس ، محو حرفهای استاد گرامی شدند ولی واسم مهم نیست که چی می گه ، مثل بقیه یک مشت حروف بی ربط رو پشت سر هم بلغور می کنه . واسه ی چی من این جام ؟ من اصلا این جا چی کار می کنم ؟ این رشته ای بود که من می خواستم ؟ خسته م . از حرفها ، از درسها ، از جزوه ها و کلاسها .... می خوام یه عمر بخوابم . نه ! یه عمر بنشینم و فکر کنم . به چی ؟ شاید به خودم ، به زندگی م ، به دور و برم . به این که چرا وجود دارم ؟ راستی چرا ؟ شاید اگه نبودم بهتر بود . شاید جای من یکی دیگه می تونست باشه که اینقدر پوچ نبود . پوچ . من پوچم ؟ آره ، من پوچم . احساس پوچی می کنم . احساس بی مصرف بودن . احساس تنهایی . تنهایی ، تنهایی .... به یکی احتیاج دارم که باهاش حرف بزنم . حرف ! در چه موردی ؟ درباره ی چی ؟ شاید خودم . نه ! اصلا حرف نمی زنم . می زارم خودش حرف بزنه . اصلا به کسی احتیاج ندارم . می خوام تنها باشم و فقط فکر کنم . به چی ؟ نمی دونم ! نمی دونم ! شاید بخوام برم . یه جای دور ، یه جایی که دیگه به فکر هم فکر نکنم . فقط نگاه کنم . یه جای سبز . یه جایی که تا چشم کار می کنه همه چی سبز باشه و همه جا صدا باشه . صدای آب . آره ، فقط گوش بدم ، بدون فکر ، بدون حرف . اون موقع ست که احساس تنهایی هم نمی کنم چون صدا با من است .... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 20:34 توسط رویا چرخگری |
|
|
گوهر ناب از آن امیدوار وعده ی وفا کنی ما را که با این شیوه حالی ، از سر خود وا کنی ما را از آن خندی به روی مدعی ، همچون قدح ای گل که گریان در میان بزم ، چون مینا کنی ما را تو گرمی از وفا با غیر و من می سوزم از غیرت هلاک ای دوست ، زین دشمن پرستی ها کنی ما را چنین گوهر به دست هر کسی آسان نمی افتد مده از کف ، که مشکل بعد از این پیدا کنی ما را چه پرسی کز رخ و قدت کدامین خوب تر باشد ؟ سراپا ناز من ، حیران ز سر تا پا کنی ما را به جان ، شرمنده ی لطف توایم ای چرخ بازیگر که با آزار خود ، بیزار از دنیا کنی ما را نهان در زیر دامن ، آتش سوزان نمی ماند تو ای سوز محبت ، عاقبت رسوا کنی ما را رهی ، از بس کنی توصیف صحرای جنون ، ترسم که آخر همچو خود مجنون آن صحرا کنی ما را رهی معیری |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 13:29 توسط رویا چرخگری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
رویا چرخگری
متولد سیزدهم آبان هزار و سیصد و شصت و شش دانشجوی رشته ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی من تو را می خواهم و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است ... |
| پیوندهای روزانه |
|
تئاتر ما پايگاه ادبي ، هنري خزه منفی مثل حامد بهداد حوزه هنری استان تهران نشریه چلچراغ ایرانیان گیاه خوار عکاسی خانه هنرمندان ایران خانه عکاسان ایران کاوه گلستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
موسیقی فیلم داستان کتاب شعر |
|
RSS
|