![]() |
![]() |
|
| ادبی ، فرهنگی و ... |
![]() آرزوهایی که حرام شدند جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم لستر هم با زرنگی آرزو کرد دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد بعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کرد آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو سه آرزوی دیگر خواست که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا... به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یه آرزوی دیگر تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به... ۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن جست و خیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر بیشتر و بیشتر در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند عشق می ورزیدند و محبت میکردند لستر وسط آرزوهایش نشست آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا و نشست به شمردنشان تا ...... پیر شد و
بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده
بودند آرزوهایش را شمردند حتی یکی از آنها هم گم نشده بود همشان نو بودند و برق میزدند بفرمائید چند تا بردارید به یاد لستر هم باشید که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!! شل سیلور استاین |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 19:6 توسط رویا چرخگری |
|
براي فروغ كه عاشقانه زيست و عاشقانه رفت .... وقتی
بهار آمد عاشق شدم تابستان
، حرم عشق را با گرمای ش پیوند دادم در
پاییز از شوق عشق اشک ریختم و
زمستان زمستان
از عشق بی زار شدم این
است رمز فصل ها و
گذر عمر ...... و
تنها خاطره است خاطره
که
باقی می ماند |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 20:42 توسط رویا چرخگری |
|
|
شکفتن لحظه ی عشق را مثل یک ذرت بو داده دوست دارم لحظه ای که حرارت آن را به شکفتن و جوشش وا می دارد حرارتی که حکم اجبار در آن جریان دارد و شکفتن .... و شکفتن مولود این حکم است و لحظه ای بعد سکوت و سردی ست که فضا را پر کرده است ......
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 23:14 توسط رویا چرخگری |
|
|
خود را به نامی ، در یک شناسنامه ، مزین کردم . و هستیم به یک شماره مشخص شد پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران .
در برهه ای از تاریخ معاصر ایران، زنی قد علم کرد و بنیان گذار و پیشتاز شعر معاصر ایران در میان زنان شد. کسی که علیرغم مخالفت ها، دشمنی ها، کار شکنی ها، بد گوی ها، به راه خویش ادامه داد و پرچم دار موجی نو در میان زنان وطنش شد. فروغ فرخزاد بانوی شعر معاصر ایران در ژانویه 2008 به سن هفتاد و دو سالگی رسید، اگرچه جسمش با ما نیست ولی شعرش، هنرش، صدایش و یادگارش با ماست. خودش میگوید:
سیمین بهبهانی [...] دلم می خواهد راجع به او عاطفی صحبت کنم. ضمیر خود را بشکافم:
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 18:27 توسط رویا چرخگری |
|
|
می شود رنگ نگاه یاس را با نگاه آبیت پیوند داد می شود در باغ ، همپای نسیم به شقایق یک سبد لبخند داد می شود با بال سرخ عاطفه ، تا فراسوی افق پرواز کرد می شود با یاری حس لطیف ، عشق را با یک تپش آغاز کرد می شود در بیکران آسمان ، شعر سرخ یک شقایق را سرود می شود در مزرعه یک آشفتگی ، جان فدای غنچه ای تنها نمود
این دو بیت هم یکی از دوستان گفتن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 11:43 توسط رویا چرخگری |
|
|
تکه کاغذ بر روی تکه کاغذی نوشت و به دست باد سپرد به باد دل بست امید خوانده شدن تکه کاغذ او را به زندگی وا می داشت اما باد این بار مسیرش بیابان بود و تکه کاغذ را به دل کویر سپرد سالها تکه کاغذ در بیابان تنها ماند و کسی حتی آن را نگاه نکرد ولی او با این امید سالها زندگی کرد ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 11:9 توسط رویا چرخگری |
|
|
I CAN'T TOUCH THE SUN I can't touch the clouds for you , I never reached the sun for you . I've never done the things that you need done for you . I've stretched as high as I can reach . I guess I'm not the one for you . ' Cause I can't touch the clouds or reach the sun for you . No , I can't touch the clouds or reach the sun . I can't look inside your mind and see the things you're hopin' for . I can't help you chase the dream you're gropin ' for . You say your arms are open wide , But Lord knows who they're open for . I can't know your mind or chase your dreams with you . I can't chase your dreams or know yor mind . I hope you find somebody who can do the things I didn't do . Find the road I didn't find , and build a better world for you . I hope you find somebody bold enough to reach and take ahold And guide your ever-changin' mind And free your ever-risin' soul But I can't … I can't . I can't turn time back for you and make you sweet sixteen again . I can't turn you barren fields to green again . And I can't sit around and talk about what might have been again . I can't turn back time and make you young again . I can't turn back time and make you young . So say goodbye and don't look back , I've had some happy days with you . Sorry I can't be the one who stays with you . And if they ask about me , you can say I was the one with you . Who never touched the clouds or reached the sun with you . I can't touch the clouds or reach the sun . Shel Silverstein |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 19:4 توسط رویا چرخگری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
رویا چرخگری
متولد سیزدهم آبان هزار و سیصد و شصت و شش دانشجوی رشته ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی من تو را می خواهم و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است ... |
| پیوندهای روزانه |
|
تئاتر ما پايگاه ادبي ، هنري خزه منفی مثل حامد بهداد حوزه هنری استان تهران نشریه چلچراغ ایرانیان گیاه خوار عکاسی خانه هنرمندان ایران خانه عکاسان ایران کاوه گلستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
موسیقی فیلم داستان کتاب شعر |
|
RSS
|