![]() |
![]() |
|
| ادبی ، فرهنگی و ... |
![]() عصر جمعه بود . هوا به شدت دم داشت . كنار پنجره رفت ، فكر كرد صدايي شنيده . چند روزي بود كه صداهايي مي شنيد ، مخصوصا صداي زنگ موبايل . شايد به خاطر تنهايي بود ، شايدم انتظار . توي كوچه پرنده پر نمي زد . سعي كرد فكرش را به چيز ديگري متمركز كند . مثلا .... مثلا اينكه فردا چه كارهايي بايد بكند ولي نمي شد ... فقط به دريا فكر مي كرد ... به رنگ آبي خيره كننده اش ... فقط يك بار به دريا رفته بود ... وقتي كوچك بود و به نظرش خيلي آرامش بخش مي آمد ولي ... الآن برايش يك دشمن ... يك رقيب به حساب مي آمد ... دوباره صداي موبايل ... بر مي گردد ... صفحه ي كوچك مستطيلي شكلش سياه است ... مثل شب ... مثل اقكارش ... احساس خلا مي كرد ... شايد به خاطر تنهايي بود ... ولي او كه هميشه تنها بود . شايدم ... شايدم يك دلتنگي ... توي كله اش صداي موج دريا پيچيد ... پيچيد و پيچيد ... دستهايش را روي گوش هايش گذاشت و با صداي بلند فرياد زد : برگرد ... برگرد ... چه كسي بايد بر مي گشت ؟؟؟ توي اين دنيا كسي برايش نمانده بود ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:20 توسط رویا چرخگری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
رویا چرخگری
متولد سیزدهم آبان هزار و سیصد و شصت و شش دانشجوی رشته ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی من تو را می خواهم و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است ... |
| پیوندهای روزانه |
|
تئاتر ما پايگاه ادبي ، هنري خزه منفی مثل حامد بهداد حوزه هنری استان تهران نشریه چلچراغ ایرانیان گیاه خوار عکاسی خانه هنرمندان ایران خانه عکاسان ایران کاوه گلستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
موسیقی فیلم داستان کتاب شعر |
|
RSS
|