![]() |
![]() |
|
| ادبی ، فرهنگی و ... |
![]() بچه ها از تاريكي مي ترسيدند و اون از تنهايي مي ترسيد . عروسك هايي داشت كه توي دنياي خودش برايش همدم بودند . عاشق اين دوستان بي جان مهربان بود كه برايش مثل دوستي با وفا بودند . هميشه توي تصورش آنها را آدم هاي دنياي بزرگ تر خود مي ديد . و حالا ... و حالا هم تنها دوستان با وفا و مهربانش همان عروسك هايي است كه زمان بچگي برايش تداعي مي كنند . چنان دلگيرم از دنيا، که خود را هم نمي خواهم به اين زخم دل خونين دگر مرهم نمي خواهم همه نامهربانانند دراين دنياي پرتذوير چنين شد حاصل عمرم...که جز مرگم نمي خواهم من آن خاموش خاموشم ، که با شادي نمي جوشم ندارم هيچ گناهي جز که از تو چشم نمي پوشم تو غم در شکل آوازي ، شکوهه اوج پروازي نداري هيچ گناهي جز که بر من دل نمي بازي پي نوشت : آدما بعضي وقت ها براي كم كردن بار گناهان شون به انجام آن اعتراف مي كنند ولي مگه مي شه با حرف عمل رو توجيه كرد ؟؟!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 20:59 توسط رویا چرخگری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
رویا چرخگری
متولد سیزدهم آبان هزار و سیصد و شصت و شش دانشجوی رشته ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی من تو را می خواهم و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است ... |
| پیوندهای روزانه |
|
تئاتر ما پايگاه ادبي ، هنري خزه منفی مثل حامد بهداد حوزه هنری استان تهران نشریه چلچراغ ایرانیان گیاه خوار عکاسی خانه هنرمندان ایران خانه عکاسان ایران کاوه گلستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
موسیقی فیلم داستان کتاب شعر |
|
RSS
|